عشقی خوده خوده عشق
103. خدایا...

از 25 مرداد تا امروز که 18 شهرویره برای دختر نازم چیزی ننوشتم..

تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد.. اتفاقات خوب و بد ...

چو هست خانواده بابایی اینجا نیستن به اصرار اونا ن اینجا دفتر خاطرات شماس من می دونم باید فارغ از تمام خوبی ها و بدی ها برای شما از همه جیز از غم و شادی ها بنویسم . اینقد راحت بنویسم که بدونی شادی همیشه هست و هیچ غمی موندگار نیست ...

مامان الان حالش اصلا خوب نیست ... ولی خودمم می دونم این دلیل نمی شه که برای دختر نازم ننویسم . همیشه نوشتن آرومم می کرده ولی الان هیچی جز بغل گرفتن شما آرومم نمی کنه.

شما از روزی که امیر حسین پسر رییس بابایی اومد خونه ما خودتون مستقل وب دون تکیه گاه می ایستید ولی برای چند ثانیه فقط ...به کرور این مستقل اییستادنتون بیشتر شد تا اینکه تا هفته پیش یعنی از حول و حوش 4 مهر دیگه تا نخواید حرکت کنید نمی افتید ...

از 14 مهر چند قدم بر میدارید به سمت جلو و بعد می افتید . و هر روز تعداد قدما بیشتر می شه ... یه مریضی خیلی سخت هم دشاتی عزیز با تب بالا که دکتر مجدد دستور بستری شدن رو داد ولی به خاطر شراطیی که داشتیم و کراسم ختم صبح و ظهرو شب شما رو می بردمو سرم بهتون نصب می کردن خدایا برا هیچ بچه مادری نخواه چقد سخت بود ..... من نباشم و نشنوم صدای گریه هات و مادر ....

تو این مدت یه سری کار جدید هم یاد گرفتید

1- مثلا وقتی بهتون می گم زنبور چی می گه شما می گید دیزززززززززز

2- تا می گم کلاغ شما انگشتتون رو می برید بالا می گید پ با فتحه

3- علاقه زیادی به تاب که عمو علی خریده دارید و تقریبا روش همه کار انجام می دید بخصوص خوابیدن. و مدام هم می خونید تاب تاب

4- مامانی که سرفه می کنه شما بلافاصله ادای سرفه کردن مامان و در میارید

5- وقتی می گم یسنا فین کن . مماختو جمع می کنی و صدای فیمن در میاری

6- موهاتو می شناسی تا می گم یستننا کو موهات دست می زنی بهشون یا می گم شونه کن یا گیر بزن انجام می دی تازه موهای مامانم شونه می کنی و گیر می زنی .

7- کفش هم می دونی که باید ببری به سمت پات و پات کنی .

8- علاقه زیادی به باز و بستن و همینجور گذاشتن اشیا سر جاشون داری . مثلا سیم کابل دستگاه دیجیتالی که برای لالایی بالای سرت می زارم و فلشش رو می دونی باید کذدوم قسمتش وارد کنی .

9- به بازو بستن رژای مامان هم خیلی علاقه داری

10- و حول و حوش کرمانشاه بودنمون به بازو بستن در هم علاقه زیادی داشتی

11-و همچنانننننننننننننننننن بد غذاییییییییییییییییییییییییییییییییییی

12- مم رو زیاد و طولانی نمی خوری در حد دو مک ولی مدام تا من ومی بینی می گی مم مم و یقمو ومی دی پایین . خو دختر خوب شیر بخور چی می شه اخه ....

- 13 و طبق معمول همیشه به توپ خیلی علاقه داری . همیشه دنبال زدن توپ اونم با پای چپ هستی ...

14- علاقه زیادی به تلفن کردن و الو کردن داری یعنی دمپاییم دستت برسه می زاری رو گوشت و می گی آاااااااااا یعنی داری تلفن می کنی .

15 و از رقصیدن و دست زدن نگم که آبرومونو بردی با هر چیزی نانای می کنی و دست ... قبلنا یه دستی می رقصیدی الان شده دو دستی یه حالته خاصیم دستاتو می چرخونه خیلی حرفه ای و با مزه .

با صدای عزاداری اذان قرآن با هر چیزی شما می رقصی

16- و همچنان به شعر و لالایی خوندن مامانی علاقه زیادی داری و آروم می شی و

17 برای عروسکاتم لالایی می خونی خودت . نازگل و گلبهارو بقیه رو دست می گیری یا رو پا می زاری و دقیقا مدل مامانی از خودت صدای لالایی در میایر و خودت و تکون می دی

 

 

دیشب تا ساعت 5 صبح بیدار بودی و مجدد یه چرت کوچولو تا 6 صبح ... 6 شما مامان و بیدار کردی ک ه پاشو دیر شداااا .. متاسفانه حالت اصلا خوب نیست فک کنمدلدرد داری ... خدا کنه چیزه خاصی نباشه یه بارم کل شیرایی که خوردی رو بالا آوردی ....

تو این چند وقت ما یه سفر به کرمانشاه داشتیم ...تاریخ 22/6/94 رفتیم عسلویه و از اونجا کرمانشاه و 29 هم برگشتیم .

 اونجا اتفاقات زیادی افتاد ...

 

1- 24/6/94  یعنی دقیقا روز تولد مامانی و تقریبا در ماهگرد 11 شما به خاطر اینکه تولد 1 سالگیت خانواده بابایی پیشمون نیستن به اصرار خودشون براتون جشن تولد 1 سالگی گرفتیم که خیلی عالی شد ان شالله عکسای تولدو برات سر فرصت می زارزم ... تم تولد دختر نازم مینی موس صورتی بود ...

روزای بعدش عروسی آقا و خانم دکتر رفتیم که تو عروسی بهمون خبر دادن شوهر عمه بابایی فوت شده  و بعد زا اون درگیر مراسم ختم بودیم. یه نیمچه بله برون هم برای دختر عموی بابایی بود ...

30 شهریور مامانی مرخصیشو تمدید کرد و به جاش رفت دانشگاه و کارای عقب افتادشو. انجام داد ...البته شب ساعت 12 هم رسیده بودیم خونه و کلی کار داشت ... شمارو پیش عزیز جون گذاشتم و رفتم دانشگاه . وقتی برگشتم دنبالتون . دایی مهرداد و عمو موسی خونه عزیز بودن وکلی با دایی مهرداد صحبت کردیم . در مورد لباسایی که خریده بود توضیح می داد به مامان....

حالم بده نمی تونم ادامه بدم عزیز دل مادر ....دلم برا دایی مهرداد تنگ شده ....

فردا مامانی رفت سر کارو شمارو پیش عزیز گذاشت .

ماشینمونو احتیاج به سرویس داشت بابایی برد تعمیرگاه که من خودم برم خونه عزیز و منتظر بمونم بابایی از سر کار بیاد و بره ماشین و برداره بیاد دنبالمون.

تا ساعت 5 منتظر بابایی موندم خونه عزیز و همونموقع دایی مهرداد و خانومش ......

عزیز دل مادر فقط اینقد بهت بگم که دایی مهرداد ساعت 5 بعد از ظهر که رفت دیگه نیومد ....

بماند که کی و چطوری بهمون گفتن .... بماند که چی کشیدیمو می کشیم ...

هیچی مهم نیست مهم اینه که دایی یسنای من دیگه نیست ...

دیگه دایی یسنا نیست که بغلش کنه.

مهم اینه که مامان یسنا دلش پر می زنه برا داداشش....

 

 

دایی مهرداد ..... دلم برات تنگ شده خیلی زیاد ....

 



[موضوع : ]
[ شنبه 18 مهر 1394 ] [ 8:05 ] [ مامان نازار ] [ ]
102- روزت مبارک دختره قشنگم

 

 

 

 

عشقی خوده خوده عشق ...

و من و بابایی هر روز عاشق تر ....



[موضوع : ]
[ يکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 11:49 ] [ مامان نازار ] [ ]
101- اولين سري از عكساي قبلي و جامونده

سلام

مادري سعي مي كنم به مرور عكسايي كه از قبل مونده و نزاشتم رو بزارم .. اينقد كه زيادن نمي دنم از كجا شروع كنم. تو يه فايل قديمي اين چند تار داشتم گفتم از همينجا شروع كنم....

اينا عكس كيت تخ م ك گ ذاري م دي اس م ارت و م كس... كلي براي پيدا كردنشون دردسر كشيدمو اخر سر از شيراز برام اوردن ... ببين چه مامان دقيقي داشتي همه چيزو رو برنامه ريزي ..

اين عكس بي بيچك وقتي شما داشتي تن تن تو دل ماماني خودت و محكم مي كردي و تقسيم مي شدي . فداتتتتتتتتتتت

 

اينم دستاي مامان براي اولين آزمايشي خوني كه دادم كه ببينم عزيز دل مامان رو خدا به ما هديه داده يا نه ...

 

 

 

 

اينجا شما  يه ني ني 17 هفته اي هستيد تو دل ماماني . رفتيم سونو دكتر سلطاني و بهمون جججججججگفتن كه ني ني ما يه دختر طلاي ناز و قد بلنده ... دقيقا هم گفتن قد بلند چون استخون ران پاش بلنده... بابايي هم غرق شادي كه دخترم به خودم رفته هي بلند بلند به آقاي دكتر مي خنديد ....رفتيم كيك خريديمو اومديم خونه عزيز جون. گلسا گلي اونموقع زير 50 روزش بود و هنوز خونه عزيز و خاله جون بود ...

 

عزيز دل مامان مشغول خوردن شير خشك و داروهاي محلي تو 3 روزگي براي اينكه زردي نگيرن... فداي اون لب كوچولوت بشم كه با سرنگ بهت شير مي دادن

 

خوب شما 4 شنبه 23/7/93 دنيا اومديد . زايمان طبيعي ... چند روز زودتر از تاريخي كه همه برنامه ريزي كرده بودن  به خاطر همين چشني كه براي تولدتون گرفتيم خيلي هوا هولي شد ... چند تا عكس از چشني كه براي شما گوسفند عقيقه كرديمو مهموني داديم .... جمعه 25/7/93 خونه عزيز جون...

اينم عكس كيك پوشكي كه ماماني با اون حال بدش تو حالت دراز كش درست كرد . از هيچي بهتر بود

 

خرسي كه بابايي ميخواست براي ملاقاتي شما بياره با تزيينات مخصوص بيمارستان ولي چون شما عجله كردي و ماماني به جحاي سزارين زايمان طبيعي كرد همه چيز بهم ريخت چون نمونديم بيمارستان و اومديم چند ساعت بعدش خونه... اين شد كه خرسي رو آوردن براي روز جشن.

توي دستاي خرسي هم يه نوشته خوشگل گذاشته بودن . چون تا زماني كه شما دنيا اومديد اسمتون برا هيچ كس مشخص نبود . بابايي هي مي گفت وقتي دنيا اومد و اومديد بيمارستان...

 

تو را همچون بلبلي غزل خوان  يسنا  ناميدم

وجودت چون نامت مورد حمد و ستايش خدا.

اينو تن تن همون صبح كه من تو بيمارستان بودم امكاده كرده بود و داده بود پرينت و بعدم جلد كرده بود بابايي

تو دست خرسي هم كادويي شماس

ماشالله به گل دخترم حسابي طلا بارونو كادو بارون شد ...

 

اينم كيك تولدتون كه يه كم متفاوت از طرح اصليش شد ...

 

شناسنامه دختري كه بابايي يادمه روز دو شنبه رفتن و گرفتنش.... و من تا اونموقع هم انتظار داشتم شايد بابايي اسمي كه من دوست داشتم رو رو شما بزارن....ولي نذاشتن كه ؟؟؟؟

ايشون آقاي ت ا ج د ي ني .. يه خانوم و آقاي مهربون كه همسفر سفر خانه خداي مامان و بابا بودن ... هنوز ارتباطمون باهاشون برقراره و مدام رفت و آمد داريم با وجود اختلاف سني زياد...

روز دوم تولد به خاطر حس خوبي كه من و بابايي از اين خانومو آقا داريم شما رو برديم با آقا جونتون (باباي بابالو) خونشون و ايشون براي شما تو گوشاي خوشگلتون اذان و اقامه خوندن....

مسلمان بودنت گواراي وجودت دختر نازدونه من ... و همينطور 3 بار سوره كوثر رو خوندن...

 

 

 

اين كادوي شما به نوع  عموي باباييه . آرتين كوچولو 10 روز از شما بزرگتره

 

فدايي داري مادر ... برعكس خوابوندمش به خاطر دلدرداش

 

اينجا هم رستوران قوام ... شب ولنتاين ... به ياد شب ولنتاين سال قبل كه من به بابايي خبر بابا شدنش رو تو همين رستوران دادم ...

 

خوب يسنا گلي مامان اولين سفرشون رو تو 18 روزگي انجام دادن. چون بوشهر به كرمانشاه پرواز مستقيم نداره ناچارا از عسلويه رفتيم ...با اين هواپيما.. اينم كارت پرواز خوشگل خانوم

 

 

 

 

عزيز دل مامان و نمي خواستم وارد پرواز كنن گفتن هنوز كوچولوهه... ولي چه كنيم از بابايي و خاندان ....من خيلي نگران اين مسافرت بودم اخه شما هنوز خيلي كوچولو بودي

 

اينم سهم غذاي شما ... خو مگه چيه دختري منم بليط داشته خووووو



[موضوع : ]
[ يکشنبه 11 مرداد 1394 ] [ 11:47 ] [ مامان نازار ] [ ]
100- سفر نامه و عروسي

خوب دختر يكي يه دونه مامان. كه الهيييي من فداي تك تك سلولاي بدنت بشم ...

من و شما و بابايي با همراهي دايي ر (دايي كوچيكه بابايي كه محل كارش تو يكي از شهرستاناي استان ما هست ) ساعت 6 عصر روز 5 شنبه حركت كرديم ديار پدري شما.

البته با اعمال شاقه. چند وقته شهر ما مدام آب قطع مي شه و ما معمولا آب نداريم ...داستانش زياده بماند . خاله جون هم صبح از شيراز و دكتر و بيمارستان برگشته بود و مي خواستيم يه سر قبل از رفتن ايشونم ببينيم . خيلي دلش برا شما تنگ شده بود .

تو مسير شما كلي ماماني رو اذيت كرديد و نخوابيديد . مسير رو به خاطر شما كه كمتر اذيت بشيد شب حركت كرديم ...

حدود 6 صبح رسيديم خونه پدر جون.در كل با رانندگي بابايي كه يه سر مي ره و هيچ جا جز موارد خاص نمي ايسته اين مسير رو با ماشيناي مختلف بين 10.5 تا 12 ساعت اومديم تو اين چند سال

ماماني سر يه سري مسائلي كه پيش اومده بود يه كم سر درگم بود تو نحوه رفتار. ولي هيچي به روي خودش نياورد و جالبه اون چند نفرن انگار نه انگار با پررويي هر چه تمامتر....

كلا رفتارشون و حرفاشون برام مهم نيست . مي خواستم به خودمو بچمو شوهرم خوش بگذرونم. چرا بايد خودمو ناراحت و محدود كنم به خاطر اونا. باشد كه خاري باشيم تو چشم بقيه .

هميشه مادري يادت باشه  شاد باش و به خاطر هيچ موضوعي لبخند رو از رو لبت پاك نكن. حتي شادي مصنوعي چون به مرور شادي و لبخندت هميشگي و طبيعي مي شه .

بهترينا براي دخترمه بهترينا ....

خلاصه شب  جمعه حنابندون بود اونم با كلي تشريفات و هزينه هايي كه .... و شما لباس خوشگلاتو تنت كردي و كلي خوش گذرونديم ... تو حنابندون هم بابايي شما رو بغل كرد دستمال دستتون داد كه سرچوپي برقصيد كه يهو گردن كج كرديد و خوابيديد كل ملت به شما و اين حركتتون خنديدن و كلي فيلم گرفتن . فداي توووووووو

راستي يادم رفت بگم عرذوسي دايي سوميه بابايي بود كه مثل برادره با بابايي و خونه باباينا بزرگ شده و كلا انگار عروسي داداش بابا بود ديگه همه مراسمات خونه مامان جون و بابا جون بود . البته پدر بزرگ مادر بزرگ بابايي زنده و سالم هستنا .... ولي بماند

پس فرداش يعني روز 1 شنبه هم عروسي بود .

خوب ما خانوما همگي آرايشگاه و بعدم به پيشنهاد من همگي رفتيم آتليه و كلي عكس خوشگل گرفتيم . البته اينقد كه زياد بوديمو و عكسا هم زياد عكاس از شما زياد حوصله نداشت عكس بگيره بيشتر به بزرگا مي رسيد در صورتي كه اصل داستان اومدن آتليه به خاطر شما بود از اولش و به پيشنهاد من بقيه هم همراهي كردن

حالا قراره هفته بعد شمارو مجدد تو شهر خودمون با همون لباس عروس ببريم آتليه  كه عكس تكي هاي خوشگلي ازت بگيرن .

تو عروسي هم شما با تمام امكاناتت مثل كرير و روروئك تشريف فرما شده بودي و دو تا ساك وسيله ...

همه كلي با شما بازي مي كردن و شما رو دوست داشتن ...عروس كوچولوي مجلس بودي و با روروئكت وسط محل رقصيدن مانور مي دادي ...

فيلمبردار هم يه سر از شما داشت فيلم مي گرفت ....

فداي تو بشم عزيزه دلم ...

عروسي كردا كلا خيلي با حاله اصلا هيچي براشون مهم نيست جز موسيقي و رقص ... از اول تا آخر مراسم فقط مي رقصن و هميشه هم عروسي هاشون مخلوط هست ...و اين يه كم ماماني رو تو لباس پوشيدن و آماده شدن برا عروسي ها محدود مي كنه . خو سخته  ديگه ...

فدات بشم كه مثل الماس مي درخشيدي ... هم شما هم بابايي..

عزيزاي دلم دوستتون دارم . ان شالله خدا عمر با عزت به شما دو عزيز دلم بده و هميشه كنار هم شاد باشيم ...

قرار بود به خاطر اداره مامان دوشنبه شب برگرديم كه بابا اصرار كردو منم دلم نيومد چيزي بگم هر چند زياد راضي نبودم به خاطر همون برخوردا ...

اين چند روز به مهموني و اين ور اونور گذشت .. تا 5 شنبه شب كه برگشتيم شهرمون

ريز به ريز بخوام بنويسم خيلي زياده در همين حد كفايت مي كنه

 

اين تاج رومي رو ماماني براي شما درست كرد با ست بندو تزيينات پستونك و تزيين كفشتون . كلا همه چيز خيلي خوب بود من خودم راضي بودم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عكساي مراسم حنابندون ....دختري بغل آقاجونش

 دختري بغل بابالو

 

شب مكابين عروسي و حنابندون كه كلي دختري برامون رقصيد

دامني كه ماماني براي شما و گ ل س ا گلي و ن ه ا ل خريد.

 

آخرين روز خونه باباجون و آب بازي شما و ن ه ا ل . دختري كمچون پوستش خيلي حساسه تو سايه موند

 

 

 

 

 

 

 

اينجا هنديجانه . مسير رفتنمون ايستاديم براي شام و نماز.. شما يه كوچولو پلو مرغ نوش جان كرديد.

پوستت عزيزم فوق العاده حساسه . با اينكه سعي كرديم آفتاب نباشه و حركت كنيم ولي همون نيم ساعتي هم كه يه كوچولو آفتاب بود با اينكه ابدا به صورت شما آفتاب نخورد باز كاملا لوپاي شما سوخت و قرمز شد....

 

 

 

 

 

اينجا هم ميدون ورودي اهواز. تيستاديم كه يه دوست يه نامه بياره به دستمون برسونه براي هتل دايي جان داماد.

ايشونم دايي كوچيكس كه زودتر ازدواج كردن و كمحا كارشون فعلا تو استان ماست. باد مي يومد دختري من هي چشماشو مي بست...

مسير برگشت تو ماشين

 

 

 

اينجا هم مسير برگشت عوارضي ايستاديم برا شام و نماز. استامبولي كه مامان جون پختيدن. دستشون درد نكنه.

 

 

 

دمپايي كه عمه جون براتون خريده و ن ه ا ل ي خط خطيش كرده

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 7 مرداد 1394 ] [ 12:49 ] [ مامان نازار ] [ ]
99- نهمين ماهگرد دختري

سلام خانم خانوماي مامان ...

دوست دارم وقتي بزرگ مي شي ان شالله و اين نوشته ها رو مي خوني حس و حالت و بدونم ... دختري.....اخه چرا اينقد بد خوابي .. ديشب به زور ساعت 1 شب خوابوندمت ....نيم ساعت بعد بيدار شدي و نغ و نوغ و هي بلند مي شدي خودتو مي نداختي اين ور اونور و غلططططططططططططططططط

من كه بيهوش شدم و نميدونم تا كي ادامه دادي ....

تا صبخ مدام هر نيم يا 1 ساعت يه بار كارت همين بود و من بدبخت خواب سبمك كه پشه پر نزده بيدارم هي بيدار مي شدم كيش كيشت مي كردن شير مي دادمو باز بيهوش ....

ولي ساعت 5 صبح رسما ديگه بيدار شدي و نخوابيديييييييييييييييييي .. داغونما به قول آقوي همساده داغونننننن

هيچي ديگه منم پابه پات بيدار موندم ...

دختري چرا آخه چرا نمي خوابي ... كاش من مي تونستم بخوابم ....از 24 ساعت 25 ساعتشو مي خو.ابيدم

خيلي زندگيم بهم ريخته شده ... به هيچ كاريم نمي رسم حتي كاراي شخصيم ....

 

 

خوب بابايي كه هميشه مشغول سو استفاده از ماشين مامانيه ... و دختري منم كه دست فرمونش عالي.... كي بشه من بشضينم كنار دخترمو و دخترم من و اين ور اونور ببره .

بابالو سريع ماشين من و دختري رو ترك كن ...

 

فداي اون دستاي نازت . بابالو  هميشه عادت داره هر جايي دستاي شما رو مي گيره تو دستاش مي گه آرامش بهم مي ده و خيلي نازه . حالا تو خواب موقع رانندگي يا حتي غذا خوردن ...

 

 

 

 

بله شما و گلسا گلي مشغول شيطنت

 

 

خوب خانم خوشگل من مي دونيد چراخوشحاله ؟؟؟ دقيقا لب تاب رو از رو ميز تي وي پرت كرده پايين و سر صحنه جرمشم ايستاده و داره دس دسي مي كنه

 

موش موشيه مامان كيه . فداي اون خنده هات بشم كه مماختو جمع مي كني وقتي مي خندي و خودت و موش مي كني

 

 

 

بيب بيب بريد كنار ..... مي بينيد دخترم چه مهارتي داره تو رانندگي يه دستي دست برده داخل فرمون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فداي اون اخم و دقتت... مادري كيك خودته همه همش نغ نغ نداره كه ....

اينم عيدي عزيز جون كه به هممون يكي يكيشو داد ....و دختري من خيلي با سياست قاپيد از دست عزيزي و ديگه پسش نميداد به مامان وبابا.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 6 مرداد 1394 ] [ 8:46 ] [ مامان نازار ] [ ]
98- تن تن

سلام جيگر گوشه مادر . مادر فداي اون جشماي نازت بشه . اخ .كه دلم تنگوليدهههههههههههههههه

براي بغل كردن براي بوي تنت....چقد اين ساعتاي كار اداري طولانيه ...خوداااااااااااااااااااااا

كي تعطيل بشم پرواز كنم تا خونه و دختري رو بغل كنم...

گاهي به مامانايي كه بيرون از خونه كار نمي كنه خسوديم ميشه . اونم شديد .. همش عذاب وجدان دارم به خاطر شما .

 

خوب هر كار كردم نتونستم عكساي اين چند وقته شما رو از رو گوشي بريزم رو كامپيوتر كه اينجا بزارم ..

اول از همه اينكه پايان 9 ماهگي رو به دختر گلم تبريك مي گم و نهمين ماهگردتون رو به جاي ديروز به خاطره خاله جونت امروز مي گيريم

فردا من به خاطر عروسي دايي بابا ان شالله عازم ديار پدريت هستيم . ولي بر عكس هكيشه كه هفته رو كامل مي مونديم به خاطر يه سري مساءل وسط هفته بر مي گرديم ...

كلي سوروسات دارم براي دختري اونجا . مطمئنم از عروسم خوشگلتر مي شه دخترم...

عروسك ملوسك پرنسس مامان...

حالا خاله نسيم مامان ملودي ناز مي آد و براي اينكه من و اذيت كنه حتما مي خوان بگن ان شالله عروسي دختري و لباس عروسه واقعيش كه من و باز گريه بندازه .. خاله نسيم نگفته بيا من چشمام اشكيييييييييييييي...

اين چند وقتم شما مجدد آزمايش خون داديد يعني براي بار دوم و 2 سي سي . امروز جوئاباي آزمايش و مي گيرم و فردا شمارو مي برم دكتر و بهداشت .

من رو كمبود خون و كمبود مواد مغذي بدنيت خيلي حساسم . ديگه حساسيتم نسبت به وزنت از بين رفته . خوب تمام تلاشم و كردم ولي گويا شما قصد كردي از بچگي باربي بموني .

 

روز 4 شنبه بعد از آزمايشگاه شمارو برديم آرايشگاه و موهاتو ناناز كرديم ولي هم تو آزمايشگاه و هم تو آرايشگاه خيلي خيلي گريه كردي

اين روزا هم شديدا بد خواب شدي . احتمالا به خاطر دندوناي بالايي فكت باشه اخه شديدا مي خاروني و همه چيزو دهم مي زاري و يه كوچولو هم لمس كنيم لثتو بيرون اومدنش مشخصه .

از 4 دستو پا رفتنم اينكه كاملا ديگه بلند مي شيد ولي دو تا دست و پا مي زني و جلو مي ري باز مي افتي و سينه خيز بدو بدو مي ري ..

خيلي با مزس تلاشت و من وبابايي هر دفعه كلي مشعوف و همديگه رو صدا مي زنيم كه بدو بيا نگاش كن

همچنان علاقمند به چيزاي عجيب و غريبي

با اسباب بازيات زياد بازي نمي كني در حد چند دقيقه ولي تا دلت بخواد با تلفن خونه و كنترل تي وي يا مثلا به اين چيزايي كه پشت در مي زارن كه باز نشه ... يا يه نخ مي بيني رو زمين با تلاش بدو بدو خودتو مي رسوني بهش بعد كنجكاوانه برش مي داري اين ور اونورش مي كني. به كيف اداره بابايي و پنكه هم خيلي علاقه داري

و صد البته به دستشويي و حمام

همين ديگه ... اومدم برات بنويسم كه فك نكني ماماني تنبل شده 2 هفته ننوشت .. هفته بعدم كه تا 3 شنبه احتمالا نباشيم و آپ بره براي هفته بعد .. با كلي عكساي ناز از شما ...

مي بوسمت عزيزم ...

و نهمين ماهگردتو بهت تبريك مي گم... واي يه روزي به همين زودي ها چشم بر هم زدن تبريك مي گم 9 سالگيت و ان شاللللله

امروز مراسم ماهگردت رو مي گيرم و عكساشو بعدا مي زارم

خدا كنه تو سفر دختر خوبي باشي و كلي اونجا دلبري كني و خوش اخلاق باشي

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 24 تير 1394 ] [ 11:03 ] [ مامان نازار ] [ ]
97- boov شدن گل دخترم

عزیز دل مادر خوبه ؟؟

فدای تو بشم .. فدای تک تک سلولای بنت از عشقت دوس دارم جیغ بکشممممممممممممممممممممم

خدایا دامن همه خانومای دنیا رو که دوس دارن نی نی داشته باشن با بچه های سالم و صالح سبز کن...

شکرت خدا

عزیز دل مامان رو روز شنبه من و بابایی بردیم آزمایشگاه برای گرفتن خون و یه سری نمونه که باید تو سن 7 تا 9 ماهگی انجام بشه

الهی مادرت بمیره و اشکا و گریتو نبینه ... خدایااااااااا چقددردناک بود ...

من زیاد این صحنه رو دیدما ... برای ازمایش زردی بدو دنیا اومدنت و وایییییییییییییییی برای اون 1 هفته که بیمارستان بستری بودی ... خدایا تحمل بده به همه مادرا ...

باید 8 سی سی از شما برای آزمایشای مختلف خون می گرفتن که فقط 6 سی سی تونستن بگیرن و گفتن 2 سی سی دیگه رو یه روز دیگه بیاریدش ...

با یه لوله بلند و یه سوزن که ... خدایا سخت بود ...

فدات بشم ولی خیلی زود تا بابایی باهات بازی کرد توهمون حالت گریه و اشکی خندیدی ...

فدای دختر خوشخندم بشم ... هر کی شما رو بیرون می بینه باهاتون بازی می کنه .. کلی خانومایی که مسوا آزمایشگاه بودن با شما بازی کردن ..

تو این هفته هم همه نگران خاله جون بودیم و خدارو شکر بعد از روزای پر از استرس مشکلشون مشخص شد و الان بیمارستان شیراز بستری هستن و تحت درمان . امروز هم برای سلامتیشون سفره ختم صلوات نذر کرده بودیم که داریم ادای نذر می کنیم ان شالله

دلمون خیلی برای خاله جون تنگ شده . خاله جونم همش می گه عکس و فیلم شما و گلسا رو براشون بفرستیم و می گن همش مشغول گریه کردن برای شما دو تاس

متاسفانه به خاطر شما نمی تونم برم شیراز پیش خاله جون خدا کنه زودتر برگرده خیلی دلم تنگ شده براش ...

این روزا دختری من حسابی شیطون بلا شده ...در مورد نشستنت تو پست قبلی نوشتم ...برای گذاشتن رو زمین هم خیلی مقاومت می کنی مگه اینکه خودمم یا بابایی هم کنارت دراز بکشیمو باهامون بازی کنی .. کلا ارتباط نزدیک رو خیلی دوست داری و آروم میشی وقتی صورتمون رو نزدیکت می زاریمک و می بوسیمت یا باهات حرف می زنیم ...

همچنان بد خواب و بد غذااااااااااااااااااااااااااا هستی دختری آخه چراااااااااااااااااااا

با مامانی شما کلی بازی می کنی .. مثلا کلاغ پر ولی شما هنوز نمی تونید دستاتون رو ببرید بالا فقط انگشتتون رو کنار انگشت مامان می زاری ... با بیب بیب رو بینی .. و رو بینی خودتون نمی زارید رو بینی مامان می زارید انگشتتون رو و مامان می گه بیب.

تو این هفته وقتی براتون برنج میریزم تو ظرف و تو صندلی غذا می زارم کههمزمان گولتون بزنمو خودمم غذا بهتون بدم با یه دقت خاصی دونه های برنج و بر می دارید و دهنتون میزارید قبلا فقط بازی می کردید باهاشون .

 

 

 

دختری دیشب در نبود بابالو یه جای دنج گیر آورده بود و اونجا با خودش بازی می کردو حرف می زد

 

 

فدای انگشتای کوچولوت بشم که داری با مامان کلاغ پر بازی می کنی

بابالو و عزیز دل مادر تو تا عشقای مامان قبل از رفتن به آزمایشگاه

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ 12:54 ] [ مامان نازار ] [ ]
96- نا نای نانای کردن گل دختری

سلام نفسسسسسسسسسسسسسسس

سلام همه کسم

هوم گل خوشبوی مامان خوبه ؟؟؟ دردت به جانم ... عزیزم که باز دلم تنگ شد برای دخترم ....

عزیز دل مامان تقریبا چند روزی هست که می تونن بشینن خودشون به تنهایی ولی نه تنهای تنها باید حتما کسی کنارتون باشه که اگه احیانا دختری چپه شد به دادش برسیم .. البته نشستن با تکیه گاه رو که شما خیلی وقته یعنی از 3 ماهگی تقریبا می نشستید و تکیتون می دادیم به مبل ولی اینجوری به تنهایی جدید بود ...

 

و اینکه دختری من بعد از دس دسی کردن الان دیگه با هر آهنگی و هر ریتمی برای خودش هم دس دسی می کنه هم نی نای نای ...

مادر فدات بشه که یه دستی می رقصی ... من وبابایی هم هی داخل خونه برای شما آهنگای شاد یا می زاریم یا می خونیم و با شما نا نای نای می کنیم ...

ولی وقتی کسی براتون برقصه شما مات و مبهوتش می شیدو دست از حرکات موزون می کشید ...

 

ای جانممممممممممم چه حسه خوبیه ....

و اینکه خانوم خانومای من الان خیلی وقته دارید سینه خیز اینور اونور می ریدا تصمیم ندارید 4 دستو پا حرکت کنید و از سینه خیز خارج بشید ....بابا اموزشی سربازی هم 1 ماه تا 45 روزه ....

مادر فدات بشه که برای کنترل تلویزیون - گوشی موبایل و تلفن خونه و کنترل کولر خودکشی می کنی .. کلا با تمام موارد ممنوعه شما حال میکنید ....

اینم چند تا عکس از گل دختری ....

 

 

 

مادر فدای آب خوردنت و خندیدنت

 

به به خانم در سواحل جزایر قناری به سر می برن ... فدای خودت و لباس شنات و اون پاهای لاغرتتتتتتتتتتت

خدایا هزار مرتبه شکرت ولی تمام لذت من و آرزوی من از بچه داشتن یه نی نی توپول بود ولی لاغرترین نی نی نسیبم شد .

 

 

 

 

 

 

 

خانم گل گلیه مامانه ... خودت گلی مادر . اونم گل خوشبوی مامان

 

 

 

 

 

 

آخه بابا لو این چه کاریه من و تو سبد می زاری غذا می دی تو سطل جای برنجی می زاری بازی می دی ... خو من دوست ندارم ... چه اصراریه

 



[موضوع : ]
[ شنبه 6 تير 1394 ] [ 8:59 ] [ مامان نازار ] [ ]
95- بابالو مچکریم

سلام به روی ماه دختر یکی یه دونم

آفرین مامان نازم دیشب با اینکه تو طول روز خیلی گریه کردی و اذیت کردی و نغ نغ  ولی ساعت 11.5 شب خوابیدی و. این باور نکردنی بود ....

دیروز ظهر همنگی خونه عزیز جمع بودن اومده بودیم عیادت خاله ا ...لطفا برا خاله جون یسنا گلی دعاکنید ....

و با خال جان گوشواره های شما رو تعویض کردیم .. گوشواره های قبلی چون یه کم بسته بود گوشای شما یه کم زخم شده بودن یه گوشواره حلقه ای کوچولو انداختیم گوشتون... و وای واییییییییییی بچم هلاک شد ..... اینقد که شما گریه کردید ... مادر فدای خودت و گلوله گلوله اشکات بشه نازارررررررررررررررر

بعدم رفتیم پیش خاله جون گلسا گلی هم مامانش برد به خاطر اسهال دکتر ...البته اسهال نداشتا یه کم نگران بودن کع دکتر گفته بود هیچی نیست ...و شیطونیای خاص خودش ...

عزیز جون برای افطاری پلو مرغ درست کرده و من و شما همراه با سهمیه بابالو اومدیم خونه خودمون...

بابالو حدود ساعت 7.5 اومد خونه ...

و گفت تلفنی صحبت کرده و اصلا اونی که فکر می کردیم نبوده و اون دو تا بنده خدا خودشون دروغگو هستن و همه حرفاشون رو از خودشون در آوردن ... من هم خیلی خوشحال بودم بابت اینکه حرفا درست نبوده هم خیلی ناراحت که چرا باید این کارو بکننه ... بابالو مجدد قرار شد به یه بنده خدا دیگه هم جهت رفع سو تفاهم و مشخص شدن اوضاع تماس بگیره ....

و کاملا تو این قضیه از مامانی حمایت کرد ....

من واقعا ازش ممنونم ...اولین باری بود که یه داستان این مدلی رو خوب مدیریت می کنه و نمی زاره به خانوادش آسیبی برسه و مشکلی برای من و خودش و ارتباطمون پیش بیاد ...البته همیشه از سر اینکه کلا حس بد نداره نسبت به یه عده و فکر می کنه خوب مطلق هستن عکس العملی نشون نمی داد . ولی اینبار گویا اینقد حرفا و حرکات بچگانه بوده که بابالو هم متوجه شد ...

همه باید بدونن بنای زندگی من و بابالو شما ریشش خیلی عمیقتر از این حرفاس شاید گاهی روزای ابری تو زندگیمون باشه که اونم 101 درصدش مشکلاته مالیه که اینجوری بروز می کنه وگرنه ما هیچ مشکل اخلاقی و احساسی با هم نداریم و نداشتیم و اینقدر همدیگه رو دوست داریم و اینقدر برای این کنار هم بودن تو این سالا زحمت کشیدیم و می تونم بگم از هر زوجی عاشق تر که  هیچ کس نمی تونه گاهی از رو ظاهرمون عمق محبتی که وجود داررو متوجه بشه ...

خانمل من شما ثمره یه عشق عمیقی.... ان شالله بزرگ که شدی مامانی و بابایی از همون اول اول اولش برای شما همه چیزو تعریف می کنن که بدونید هیچ نیرویی تو دنیا قویتر از عشق نیست ... و من همیشه چه از قبل از بودنتون چه دوران بارداری و همین الان و ان شالله در آینده برای شما یه زندگی عاشقانه و مملو از شادی و لبخند رو از خدا خواستم ...چه کنار من و بابات چه اگه ان شالله روزی از ما جدا شدی و مستقل زندگی جداگونه ای داشتی حالا چه تو غالب ازدواج ان شالله و چه در هر قالب دیگه ای ...ببین چه مامان روشنفکری داری ....نخند.. مگه دختر باید بخنده ؟؟؟ زشته عیبه . دههههه

 

 

به هر حال اینجا رو چون می دونم بابالو می خونه بهترین جای دنیا دونستم برای تشکر ازشون . البته دیشبم تشکر کردم ولی گفتن تشکر چرا من کاری خارج از وظیفه یه مرد برای زندگیش انجام ندادم ... می دونستم حرفایی که دارن می زنن بهت بچگانس

حالا 1-2-3

بابالو مچکریممممممممممممممممممممممم

خو مچکرم دیگه این اولین باری بود که بابالو از من در مقابل خانوادش دفاع کرد .



[موضوع : ]
[ سه شنبه 2 تير 1394 ] [ 10:27 ] [ مامان نازار ] [ ]
94- غمین نشه دلهای ما

سلام دختر یکی یه دونه ناردونه نازدونه من ....

قشنگیای مامان خوبه ؟ آخ که دلم یه ریزه شده برای دیدنت بغل کردن بو کردنت.....

 

دوست نداشتم بنویسم ولی نوشتم برای خودم نه برای شما ... اینکه چی شده بماند ...

می نویسم چون ناراحتم نه برای خودم به خاطر شما ... ناراحتم چون من به خاطر شما خیلی تغییر دادم خوردمو .. چون دوست نداشتم شما با هیچ بدی بزرگ بشی با هیچ بغض و کینه ای ... شما احتیاج داری به همه خوبی های عالم ... به همه آدمای عالم .. من نمی تونم بگم و بخوام از شما که این خوب و اون بد ... خوب و بد آدما چیزیه که باید مثل خیلی چیزای دیگه مثل شنای روی ساحل مثل آب دریا مثل گرمی آتیش مثل تش باد و شرجی مثل مزه شیرین خرما و گس خارک مثل مثل مثل خیلی چیزای دیگه حتی مثل حس حضور خدا خودت تجربه کنی ... پی ازاده آزاد برای تمام مثل های دنیا و تجربه هاشون

می نویسم که خودم یادم بمونن این روز و این شب و احساسم ...

دیشب تو شوک بودم . از بی مهری بعضیا ... تو شوک بودم از قضاوتای نادرستشون .. از تهمتایی که زدن ..تو شوک بودم از دروغایی که بهم نسبت دادن ..تو  شوک بودم از بی پروایی و سیاهی روح بعضی آدما تو شوک بودم به خاطر سادگی خودم به خاطر گاهی بچگی هایی که بابالوت می کنه ... شاید می تونستیم و می تونست مدیریت کنه  می تونست کاری کنه که این موردا پیش نیاد.. مشکل بابالو همین ساده بودنشه و فکر می کنه همه عین خودشن ... متاسفانه اطلاعات غلطی که بابالو به من از قبل ازدواج و اوایل ازدواج داد در مورد خیلی چیزا باعث شد خیلی مشکلات برای ما به وجود بیاد . و الان که شناخت من بیشتر شده و دارم درست تر برخورد می کنم بقیه برخورد بد می کنن.

چی بگم .. همینقد میوه دلم بدونه شما تا ساعت 3 شب تو بغل من بودی و مامانی مات و مبهوت دیوار و نگاه میکرد دلم داشت می ترکید ... احتیاج به یه دوست و یه همدم داشت که باهاش حرف بزنه ... با شما که از قبل از بارداری به خودم قول دادم درد و دل  الکی نکنم و روح شما رو آزار ندم و دید خوابش نمیبره برا بابایی سحری رو اماده کرد و باز تا صبح چشم رو هم نزاشت تا می خواست بخوابه قضاوتای نادرست و حرفا رژه میرفتن.... مامانی تو ذهن خودش می نشست تو جمعشون و خیلی منطقی و محترمانه باهاشون در مورد حرفاشون و نظراتشون حرف می زد و می گفت اشتباه کردن و می کنن.

فشاری که رو مامانی هست بیشتر به خاطربابایی هست . می دونم که اونجور که باید تفهیم نمی کنه و داستان  بزرگتر می شه . این بیشتر بهم فشار می آره .

دیشب شدید حالت نفس تنگه داشت مامانی شدید  نفسام سنگین شده بود و به شمارش افتاده بود  ولی سعی کردم نه اشکامو نه نفسایی که بالا نمی اومد بابایی نبینه ...

توکل به خدا این نیز بگذرد ولی ... محاله حرفایی که به دروغ زدنو یادم بره. من یه آدم دیگه ای شدم ازسر بارداری شما . نمی دونم وقتی پای شما وسط باشه دوست و دشمن نمی شناسم .. شاید این حس غریزی مادرانه ای باشه که خدا در وجود جنس مونث گذاشته و جز این باشه نمی تونه با این همه سختی با محبت بچش و بزرگ کنه ...این حس هم می تونه قشنگ باشه هم خیلی ... این حس یه زن و از آب روون ترو منعطف ترو نرمتر می کنه و گاهی از سنگم سفت تر ....

 

حالا هر کی می خواد به خاطر نقاط ضعف و کمبودایی که داره و حس حسادتی که به من و شما و ما داره و زندگیمون هر حرفی بزنه ... با این حرفا روز شب و شب روز نمی شه ... همه چیز دنیا نظم خاص خودش و داره . هیچ آدمی هم جای کسی رو تنگ نکرده ...قضاوت مخصوص ذات مقدس خداونده ...

من سعی می کنم یه سری اصولات اخلاقی رو تو زندگیم رعایت کنم . ادعای مسلمونی ندارم . اصولات انسانی و اخلاقی منظورمه نه فقط مذهبی و ان شالله بتونم به شما هم انتقال بدم و یکی از اونا قضاوت نکردن ....

 

عاشقتم همینطور عاشق خدا که شما فرشته کوچولور و به من و بابالو هدیه داد.



[موضوع : ]
[ يکشنبه 31 خرداد 1394 ] [ 12:53 ] [ مامان نازار ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد